به نام آن که ذاتش جاودان است

زندگى گاهى گلستان است و دیگر گه خزان
گاه بلبل شادمان و گاه دیگر هم غمان

از نشیب و هم فراز زندگی انسان نرَست
بس پدید آید که غمگین می شود هر شادمان

بس گل و شمشاد را بینی که پژمرد و خمید
رنگِ زیبا زرد گشت و آن جمالش شد نهان

آه کِامشب بس غمی تیره جهان را برگرفت
گر بُدی خورشید نورش را همی پوشید آن

مثل یعقوب نبی هم یوسف ما شد نهان
هم چو او در حسرت یوسف شده پیر و جوان

او پسر گم کرده بود و ما پدر گم کرده ایم
او امیدی بهر یوسف داشت و ازما شد نهان

از غمِ پیشین شده عین العلومِ گُشت خم
لیک از این کوهِ غم بسیار گشته ناتوان

پیکر علم و تواضع رفت و ما را داغ داد
آن فقیه و آن محدث سوى ربّش شد روان

مسند درس بخاری بس یتیم و اشکبار
کی بزاید مثل او آموزگاری را زمان

با لباس ساده اش دریاى حلم و معرفت
بحر علمِ او چو اقیانوس بودى بیکران

در تمام فنّ های علم او بود اوستاد
در علوم عالى و آلى ورا کامل بدان

قاضی ای بی مثل بودُ رهبرى هم بى نظیر
او مدیرى بى بدل بود و عزیزى مهربان

چون عمر پر بیم بود و لیک لبخندش به لب
راز دار و غمگسار و صادق و شیرین زبان

یادگارى بود از اسلاف نیک پیش خود

در فصاحت در بلاغت شهسوارى کامران

روز و شب در خدمت خلق خدا مشغول بود
زان شده محبوب در دلهاىِ خلقِ این جهان

دور بود از حرص و آز وهم بعید از هر طمع
جز به پیش حق نبُد در پیشِ کس پشتش کمان

یا الٰهی رحمت و غفران خود بر او بریز
از عذاب قبر و دوزخ دار او را در امان

مسکن او جنّت فردوس اعلٰى را بکن
با لقاى خویش چشمانش خنک کن مستعان

راجی بیچاره بهر او همیشه کن دعا

صبر کن پیشه که در صبر است راز جاودان

 شعر از مولانا عبدالکریم حسین پور (راجی) حفظه الله

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی